دیگر من
عادت کرده ام به خطهای تنهایی ام
عادت کرده ام به گریه های نانوشته ام
عادت کرده ام به بغض های فرو خورده ام
عادت کرده ام به دیدن و دوختن دلتنگی هایم به ساعت اتاق
عادت کرده ام به ندیدن لحظه ها ی بهاری
به دیدن بهاری که هیچ وقت آمدنش را باور نکردم
باور نکردم ندیدم با آمدنش عادت هایم تمام بشود
مانند همانند زمستانی که هر ساله می رود و جای خود را به باور های تازه بهار می دهد.
انگار هر ساله این باور های تلخ همیشه همراه من است
تنهایی های من گریه های من بغض های من
دلتنگی های بی حدم ...
دیگر عادت کردم به نامهربانی لحظه ها
اما این بار می خواهم دلتنگی هایم را پاره پاره کنم
دلتنگ لحظه ای نباشم که دلتنگم نیست...
