دارم می بینم که کاش هیچ وقت نمی دیدم
تنم یعدفه داغ میشه ناخودآگاه لرزم می گیره
اشکام کم کم داره میاد جوری که دیگه نمی تونم جلوش بگیرم
صدای آهنگ تو گوشم می پیچه و اشکای منو بیشتر میشه
(هیشکی منو دوست نداره واسه همینه که همش تو تنهاییام می خونم واسم شده یه عادتی هر کی می یاد زودی می ره !!!
بی خیال دلم می گه دلش اسیره آخه خدا من دل دارم به کی بگم درد و دلم !!!....)
اونقدر گریه می کنم که حال خودم نمی فهم نمی دونم چیکار کنم و شروع می کنم به نوشتن ....
اما می دانی هیچ وقت گله ای ندشته ام شکوه و شکایتم حتی پیش معبود همیشگی ام نبرده ام حتی
سر سجاده نمازم گله نکرده ام
هیچ وقت گلایه شکایتی نکرده ام و نمی کنم
شاید تقدیرم این است و رقم خورده است
و ستاره های شبهای بی کسی من همیشه با گریه و نامهربانی تو گره خورده است
گله ای نداشتم که همیشه نامهربانی هایت اخم هایت را پیش فروش مهربانی هایم می کنی
گله ای نکردم که هر وقت خندیم تو گریه کردی هر وقت گریه کردم تو خندیی
گله ای نکردم که هر فقط خواستم بمانی نماندی
گله ای نکردم
و نمی کنم
دلم برای گله هایم می سوزد که همیشه در صندوقچه دلم پنهان کردم و نگذاشتم که گوش فلک را کر کند
.......
این بار هم گلایه ای نیست عزیزم اگر می خواهی دل به رفتن بدهی و به انتظار بهترین بهترین به تنها معبودم تنهایی هایم سدت نمی شوم
به خدایم قسم دیگر سدت نمی شوم ...
اما این بار می خواهم بخواهم از او که همیشه تو رو می خواستم اما این بار نه !!!
می خواهم دعا کنم که هر چه زودتر روح خسته ام
مهمان خودش کند و برای همیشه همنشین لحظه های شیرنش کند