تبليغاتX
تنهایی های من
  تنهایی های من

اگه تو رو گرفتن اگه تو داری می ری عوضش تو خیالم با تو پروازی دارم

 

نمي دونم از چي بنويسم

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

 

باز دلم هواي خطي خطي كردن دفترمو كرده

 

قلمو بر مي دارم مي مونم چي بنويسم

 

 نمي دونم از كدوم التماس پنجره شكسته

 

نمي دونم از كدوم گلايه نگفته از كدوم بغض نگفته  

 

نمي دونم از كدوم دستهايي كه هيچ وقت به هم نرسيدند  

 

نمي دونم از كدوم دلي بنويسم كه هيچ وقت يكي نشدند

 

نمي دونم از كدوم سكوتي  بنويسم كه هيچ وقت فرياد نشدند  

 

نمي دونم  از چي بنويسم

 

نمي دونم از كدوم اشكي بنويسم كه هيچ وقت برايم ريخته نشد

 

نمي دونم از كدوم انتظاري بنويسم كه هيچ وقت قرار بر ديدار نشد

 

نمي دونم از كدوم شهري بنويسم هيچ وقت نشد از تو و شهر دل بكنم

 

نمي دونم از كدوم شعر بنويسم شعري كه هيچ وقت برام ننوشتي

 

نمي دونم از كدوم بارون بنويسم  باروني  كه هيچ وقت با هم بودن را  زير ش تجربه نكرديم

 

نمي دونم از كدوم سلام بگم وقتي نه سلامي بود نه خداحافظي ....فقط فقط نگاه بود

 

كاش مي شد بدونم چي بنويسم تو مي دوني من بايد چي بنويسم .....؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

خدانگهدار عزيزم

دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

 

هميشه بهانه اي زيبا هست براي بغض كردن براي گريه كردن ....

 

ولي اين بار اين ترانه زيبا  كه سكوت تنهايي ام را شكسته و

 

شده شعر تازه اتاقم ...

 

                                            Majid kharatha

 

 

هميشه ترانه هاشو بغض خسته صداشو  دوست داشتم  ....

 

مخصوصا ترانه زيباي مسافر (آلبوم زخم زبون )

 

خدا نگهدار عزيزم

 

 اما نمي شه باورم تو ي چشام نگاه نكن  اين لحظه هاي آخر

 

آخ كه چطور دلم مي ياد چشماتو گريون ببينم

 

 مي رم ولي  اينو بدون چشم به انتظار ت مي شينم

 

مي رم ولي گريه نكن بذاز از عشقت بميرم

 

 شايد تو اوج بي كسي با عكست آروم بگيرم

 

مي رم ولي  بدون  يكي  كه خيلي   تو رو دوستت داره

 

 يكي از دوري تو سر بيابون مي ذاره

 

خدانگهدار عزيزم

دارم مي رم  از اين ديار اينجا كسي منو نخواست تو هم منو تنها بذار

 

اينجا غريب بودم ولي  هيشكي نپرسيد از كجاست مسافرم بايد برم

 گريه نكن خدا نخواست 

 

دوستم نداشتي اما من  عادت كردم به بودنت

 

 غريب بودن نامردمها تو رو از م روبودنت

 

مي رم ولي  بدون فقط تويي دليل بودنم

 

مهمون نوازي نكردن منو از اينجا روندنم

 

 

 

 

 

 

تيك تيك لحظه ها

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

 

 

تيك تيك لحظه ها دارن داد مي زند دارند يه جورايي خبر از راه سيدن بهار و مي دند

 

شايد هم مي گند مي بيني امسال با همه خوبي بدي هاش تموش ديدي چه زود تموم شد

 

ديدي يكسال از عمرمون رفت ديدي يه چين به چين هاي صورتمون اضافه شد

 

ديدي زمستون با اون همه قشنگيش رفت جا شو داد به بهار ديدي عزيزم ...

 

ديدي نفس هامون چه زود به زود داره تموم مي شه ..

 

مي بيني كسايي كه سال قبل با هات بودن امسال كنارت نيستند ...

 

مي بيني عزيزم هر سال داري تنها تر مي شي ...

 

مي بيني بهار با همه خوبي بدي هاش داره مي ياد .....

 

بهار هميشه يه حرفي تازه داره هميشه ..

 

خدا كنه سر سفره هفت سين دلمون  ديگه سين تنهايي نباشه  

 

 

 

 

آگهي تسليت

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385

 

 

توي كوچه پس كوچه قدم مي زنم يه هو يه آگهي تسليت يه پرچم سياهو كه مي بينم

 

يه هو زير دلم خالي مي شه...  مي ترسم اگه يه روز اين آگهي مال عزيزاي من باشه من  

 

مي تونم تحمل كنم ...

 

مي دونم  حتي نوشتنش واسه من خيلي سخته ...

 

راستش دوست دارم قبل از همه برم تا ديگه رفتن هيچ كدوم از عزيزامو نبينم ..آخه خيلي

 

سخته جون دادن عزيزتو ببيني خيلي سخته ....

 

هميشه وقتي تنها مي شم به مرگ فكر مي كنم ،به لحظه اي كه مي خوام از اين دنيا برم

 

هميشه دوست داشتم اگه روزي خواستم برم تو يه غروب قشنگ برم  نمي دونم چرا

 

ولي شايد بخاطر اينكه غروب و خيلي دوست دارم .... بخاطر غربت غروب ، تنهايي غروب 

 

 

  ،غم غروب خيلي زيباست ....

 

خيلي قشنگه با اينكه دستش از مال دنيا خاليه اما واسه اون غروب غم كه مي خواد بره دستش

 

پر باشه ....  می خوام وقتی شمع زندگیم خاموش میشه یه شمع دیگه روشن بشه ....

 

 

 

نیمکت

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385

 

باز امروز خيال نداشتنها به سر م زده ،باز اين دل كوچكم هواي چشمانت را كرده

 

مي خواهم در هر چه قرار بي قراري قراري از قرارهاي فردا بگذارم

 

مي خواهم در كنج دل شكسته من همه آن جاي هميشگي همان

 

نيمكت  شكسته  همان  ساعت بي قراري  يادت هست ؟؟

 

مي خواهم با تو با  قرارهاي بي قراري ات قرار بگذارم   ،

 

مي خواهم دعوتت كنم به بي قراري اين دل شكسته

 

مي خواهم تو را دعوتت كنم به  تنها قرار بي كسي ...

 

مي خوام مهمانت به يك فنجان اشك غصه ترديد ،مي خواهم مهمانت كنم به هر چه نداشتن ها ...

 

نمي دانم در اين قرارهاي بي قراري آيا تو باز خواهي آمد آيا خواهي آمد سر قرار بي كسي

 

         همان ساعت هميشگي همان نيمكت تكراري ؟؟؟

 

   عزيزم من به  روي همان نيمكت  مي نشينم !!منتظرت هستم تا تو بيايي .....

 

 

 

 

 

 

 

شاعر شب هاي نگفته باران

چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

 

باز امروز مي خواهم باز دوباره چند باره مي خواهم اين بار هر بار شاعر سطر هاي شكسته باشم ،

   

 شاعر لحظه هاي درهم فروخورده، شاعر سطر هاي غمگين

 

شاعر بغض هاي نگفته

 

شاعر شب هاي نگفته باران ؛

 

شاعر پريشان لحظه هاي گمشده چشمان تو

 

مي خواهم مثل هربار چشمانت را شعر سطر هاي شكسته كنم ،

 

مي خواهم لحظه هاي بي تو را به دار لحظه هاي با تو بودن بكشم ..

 

مي خواهم باز شاعر شوم شاعر لحظه هاي بي تو

 

مي خواهم باز  شاعر چشمانت شوم

 

مي خواهم از تو تا تو فقط شعر بگويم  بي واهمه

 

مي خواهم تا اين قلم شكسته ام رمق دارد از تو تا ستاره شاعر باشم بي دقدقه

 

مي خواهم اين من باشم شاعر شب هاي خيس باران

 

شاعر شب هاي باراني لحظه هاي تو ....

 

مي خواهم شب ها را با تمام ستاره  هايش برايت شعر كنم و به چشمانت هديه كنم

 

مي خواهم باوري از باورهاي امروز و فردايت باشم ....

 

 

یکشنبه بیستم اسفند 1385

 

سلامی به اندازه دلواپسی های من سلامی به زیبایی اشکانم ....

 

در مورد دوست وبلاگ نویسم که همیشه با نظراتش منو  خوشحال کرده (دیوانه )

 

ببین عزیز من هیچوقت هیچوقت نگفتم که یک وبلاگ نویس قهار هستم یا یه نویسنده یا شاعر یا

 

هر چیز دیگه ای چون کسایی رو می شناسم که اینقدرقشنگ می نویسندکه این نوشته های من ...

 

بگذریم ...به نظر من نوشته های من یه جور دلتنگی که من دلتنگی هام حرف می کنم و

 

حرفامو می نویسم روی دفتر همین ...............

 

راستی در مورد یه سوال دیگه (دختر باران) پرسیده بودی چرا اشک ؟؟؟

 

نه عزیز خوبه که سوال کردی اگه سوال نکنیم چطوری جوابامون بگیریم

 

ببین گلکم من اشکو مقدس می دونم و همیشه عقیده من این بوده که قشنگ ترین چیزی که خدا به

 

ما انسانهاداده اشک بوده تا ما بتونیم برای عزیز ترین کسامون گریه کنیم ......

 

(مي دونستي اشك از لبخند باارزش تره ؟... چون لبخند رو مي توني به هر كسي هديه كني ، اما

 

اشك را فقط به خاطر كسي مي ريزي  كه نمي خواي از دستش بدي ... بانوی تنهایی ...م )

 

 

 

 

..

..امروز چند تا مطلب از  کل وبلاگم گلچین کردم دوباره میذارم البته با یکم دستکاری ........

 

آري باز هم خواب بودم ..

 

گوشه اي نشسته بودم

اشك در چشمانم حلقه زده بود

غم بزرگي در سينه ام بود غم تنهايي

ناگهان تو را ديدم كه به سمتم مي آيي باور كردني نبود اين تو بودي آري تو بو دي........

آمدي به طرفم دستم را گرفتي؛

 

از جايم بلندم كردي هنوز باورم نشده بود اين تو بودي؟؟؟

 

اشكانم را پاك كردي غمم را به دست سرنوشت سپردی

 

سرت را به روي شانه هایم  گذاشتي آرام زير لب گفتي دوستم داري

 

و هيچوقت از من جدا نمي شوي

 

ناگهان از خواب پريدم !!!!!!! اري باز هم خواب بودم...

 

 

هميشه مي گريم مي گريم ولي شكايتي ندارم چون تو آن را به من هديه دادي...

 غم دوري اما چون

 

از جانب توست برايم زيباست آري زيباست

 

آري زيباست برايت آنقدر بگريم بگريم تا اشك شو م آري آري مي گريم

 

آري نداشتن تو هم زيباست زيباست كه هميشه در انتظار آمدنت بمانم و برايت بگريم بگريم

 

آري زيباست تكيه دادن به عكست و بوسه بر عكس تو و گونه هاي خيس عكس كه از ريزش

اشكان من خيس شده است

 

آري زيباست زيباست آنقدر بگريم و ذار بزنم كه عكس تو هم بر من بگريد

 

آري تو زيبا هستي حتي نداشتن تو...

 

 

آرام آرامزير لب مي گريم.در دلم غوغايي هست كه هيچ كس خبر از آن ندارد .

 نمي دانم چرا اينگونه پريشان حال مي شوم .  

 

دوباره باران مي بارد باراني كه بوي حسرت را برايم زمزمه مي كند صداي تيك تيك ساعت در

گوشم لحظه رفتنت را داد مي زند ...

 

 به يك باره دوباره در خود مي شكنم با صدايي گرفته از تو مي نالام آري

 

تو كه تنهايم گذاشتي؛ اشكانم را پاك مي كنم كه دوباره بنويسم اما اما نمي توانم ...

 انگار قلم بر من مي گريد

 

از صداي گريه قلم دوباره مي گريم......

 

 باران هم  براي من لا لا يي مي خواند انگار او هم از غم پنهان من

 

خبر دارد ولي او نه!! با لالايي باران به خواب مي روم اشكانم را باران پاك مي كند با

نوازش دست باران

 

گرماي دست تو رو به خاطر مي آ ورم باز مي گريم...

 

 

 

 

 

 

.

 

 

 

خیلی وقتها .........

پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

 

خیلی وقتها وقتی از کنارت رد می شوم دلم می خواهد صدایت کنم دستهایت را در دست بگیرم

سرم را به روی شانه هایت بگذارم و از دلتنگی هایم برایت بگویم برایت بگویم چقدر دلتنگ هستم

بگویم چقدر خسته شده ام بگویم به تو؛ بگویم خسته شده ام که گوشه ای بشینم گریه کنم و بنویسم بنویسم فقط بنویسم

برای دوری تو و تنهایی هایم خلاصه کنم در نوشتن ،

بگویم دیگر دوست ندارم از دوری های فاصله بنویسم می خواهم بنویسم از داشتن تو ....

بگویم چقدر از بی تو بودن از اینکه از دور نگاهت کنم،

از اینکه دلتنگی هایم را برایت بنویسم به روی دفتر و نتوانم حر فهایم را در آغوش تو بگویم خسته شده ام

اما هر بار که از کنارت که رد می شوم زبانم بند می آید ثانیه ها تند تمام می شوند وتا می خواهم صدایت کنم،

تو نگاهت را از من می دوزی و می روی ....

 

کاش امشب خواب چشمهایت را ببینم و تو در خواب دیگر نگاهت را از من پنهان نکنی و نروی وبه حرف دلم گوش کنی .....

 

 

 

 

باران

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

 

باز امروز باران می باردو من باز هوای تو را کرده ام  می خواهم در هر چه باران تو را داشته باشم ..

 

 

 

هنوز دلیل خوبی هستی ...........

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

 

امروز این را خوب می دانم که من دیگر باوری از باورهای تو نیستم ؛

 

می دانم در هر چه خاطره از یاد خاطرات تو رفته ام

 

آری این را خوب می دانم دیگر شمعی از  شمعهای تنهاییت نسیتم این را خوب می دانم ......

 

خوب می دانم بردی از یاد دلواپس دلواپسی هایم ،

 

آری خوب می دانم از یاد بردی اشکانم را برای اشکانت ،

 

خوب می دانم من را از خاطرت پاک کردی

 

و من را به دست سرنوشت سپردی ........

 

اما بدان هنوز خاطر سبز این دل خسته هستی هنوز شمع اتاق تنهایی هایم هستی،

 

  هنوز دلیل خوبی هستی برای بودن اشک ریختن .....

 

 

آغوش خالی

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

 

باز تو و وسوسه با تو بودن  باز چشمانت و وسوسه داشتن چشمانت

 

 باز باران و وسوسه داشتن دستانت در زیر باران

 

باز این من تنها باز این اشکان من باز این دل دیوونه من؛ باز من باز تو

 

باز در این غروب دلگیر بی تو این تنهایی ها به سراغم آمده باز تنها مانده ام در این کوله راه تردید

 

باز منو این آغوش خالی من باز این منو منی بی تو باز این تویی تویی پر از خیال بودن

 

باز منو جاده های پر از تردید، پر از تردید بی تو بودن باز تردید نداشتن تو درآغوشم  .....

 

باز این فکر که اگر تو کنارم نباشی اگر در آغوشم نباشی آیا آغوشم جایی برای کس دیگر خواهد داشت .........

 

اما این را خوب می دانم بی تو تنها آغوشم تنها پذیرای ....مرگ است ...........!!!!!!!!!!!

 

 

 

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

 

باز دلم خیلی دلم گرفته باز نزدیک سال جدیده یادت اون سالی  که

 

عزیزم همه دور هم همه بودیم اما چی  امسال؟؟؟ هر کدومون از ما .............

 

خیلی دلم برات تنگ شده انگار همین دیروز که با هم بودیم

 

به مسخره بازی های من می خندی بعد هم وقتی که من ..........

 

 

  .....با جارو افتادی دنبالم ...وای چه روز قشنگی بود همه با هم بودیم ؛

 

همش می خندیم انگار وقتی با هم بودیم تموم غصه هامو فراموش کرده بودم

 

 فقط به این فکر این بودم یه جوری حالتو بگیرم تو رو  اذیت کنم تا خنده همه رو در بیارم مخصوصا خنده مامانو...

 

وقتی من با اون شوخی های بی مزه تو رو .. تو هیچی نمی گفتی و فقط می خندی

 

 ولی گاهی هم که خیلی که از دستم عصبانی می شدی بد جوری حالمو می گرفتی مخصوصا اون روز خالی کردن

 

اون پارچ آب سرد روی من ......واقعا حالمو گرفتی ........درس خوبی به من دادی ..

 

یادم نمی ره جلوی همه ضایع شدم ....ولی بازم یادش بخیر ...

 

چیزی به عید  نمونده ولی هر روز که نزدیکتر به عید می شم

 

من دلم باز بیشتر دلم  برات تنگ می شه کاش می شد مثل سال های قبل همه با هم بودیم ........

 

وقتی با هم هستیم قدر با هم بودنو نمی دونیم وقتی از هم جدا می شیم اونوقت می فهمیم چی رو از دست دادیم .....

 

گلم چشم به انتظار می شینم تا گلم دوباره بیایی ......تقدیم تو داداش گلم

 

عزیزی که همیشه همدم غصه های من بود همیشه با اون خنده  هاش  منو  آروم می کرد

 

 با اون حر فا های قشنگت  انگاری آب می ریختی تو غصه هام و تموش می شستی .

 

تقدیم تو که همیشه همدم دلتنگی هام بودی و همیشه سطر به سطر نوشته هامو می خوندی ..... بدون اینکه به نوشته هام بخندی مثل ........

 

 

 

 

 

 

 

آسمان های شیشه ای

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

 

در شکست پنجره  روبروی یک پنجره خسته نشسته ام .

 

با بغضی فرو خورده امروز و دیروزم را می گذرانم سخت

 

تا روزی از فرداهای نامعلوم پی امروز به سراغم بیاید .

 

تا بیاید ستاره ای از بین آسمان های شیشه ای و این تنهایی در پس هر چه اشک را از من بروباید ..

 

ومن دیگر در بغض ها اشکها  ماتم ماتم زده ای نباشم ..

 

پس می نشینم چشم انتظار به امید شکست پنجره دیروز امروز تا اویی که نمی دانم کیست از هر چه فرداهای نامعلوم بیاید ..

 

تا من دیگر مسافر شعر های غمگین   شاعر سطر های شکسته  نباشم ...

 

پس می نشینم تا او بیاید ........نمی دانم تو که  خواهی آمد که خواهی آمد از جاده های دور

 

که خواهی آمد از سطر های بی آواز ..

 

اما اگر آمدی عزیزم برایم از جاده های دور سبدی پر از بودنت برایم بیاور سبدی پر از باور ؛تا بودنت را باور کنم ..............

 

 

عطر نبودنت تو ...

چهارشنبه نهم اسفند 1385

 

باز نوشته هایم  باز واژه واژه خط به خط دلتنگی هایم بوی عطر نبودنت را گرفته ....

 

باز چشمهایم خیره به دلتنگی هایت خواندن بغض بغض ترانه هایت

 

باز دلتنگی هایم خیره به دفتر منتظر به نشستن بر روی دفتر شکسته تا بنویسم دوباره دوباره از تو و بغض چشمانم

 

قلمم را بر می دارم تا بنو یسم از خاطره نبودنت چشمانت برای چشمانم

 

بنویسم کوتاه با بغض شکسته چشمانم .....

 

می خواهم در این دلتنگی  های مدام و دوباره تو را شعر را  دفتر  را  دلتنگی کنم دلتنگی هایم را  با

 

بغض چشمانم  آذین کنم و به چشمانت هدیه کنم

 

می خواهم عزیزم در عرض بودن و نبودن بنویسم .............از تو

 

 

چه راحت ........؟؟؟؟؟

چهارشنبه نهم اسفند 1385

 

چه راحت می گذریم وپشت می کنیم چه راحت می گذریم و زود می رویم

 

چه راحت نگاه های قشنگمان را از یکدیگر می دزدیم

 

 چه راحت می رویم  بدون آنکه بدانیم چه غمی پشت نگاه هایمان جای گرفته

 

چه راحت باور باورهایمان را از یاد می بریم و از باور هایمان می گذریم

 

چه راحت پشت می کنیم به نگاه های منتظر بی آنکه بدانیم ثانیه ها  در گذر هستند

 

چه راحت از یاد می بریم ستاره ها را، چه راحت بارانی می کنیم چشمانمان را

 

چه راحت نگا ه هایمان را از هم می دزدیم و خیره می شویم به سنگ فرش های خیس

 

چه راحت می گذریم از این همه انتظار چه راحت می گذریم از نگاه ها ی خیس

 

چه راحت می گذری بی آنکه بدانی این چشمان من  همیشه منتظر دیدن نگاهت منتظر می ماند

 

 

هوای چشمانت

چهارشنبه نهم اسفند 1385

 

باز تو نیستی و من  دوباره هوای چشمانت را کردم،

 

 نمی دانم چگونه از تو بنویسم وقتی تو کنارم نیستی

 

اما می نویسم به امید اینکه عزیزم روزی دست در دست تو در کوچه های آرزو در عرض هر چه داشتن هاست

 

در عرض هر چه بودن هاست ما بودمان را از ته دل فریا بزنیم ....

 

حالا یواش یواش  بغض می کنم آرام آرام می نویسم  از تو عزیزم از تو و  چشمانت می نویسم ...

 

باز در  این اتاق پر از تنهایی پر از غم و ترانه های غمگین

 

 که هر لحظه شنیده و تکرار  می شوند باز بی تو نفس کم می آورم ........

 

باز عزیزم بی خاطره چشمانت دلم می خواهم ؛

 

 بنشینم در اتاقم ودر رویاهای چشمانت غرق شوم و بگویم بی تو عزیزم برای تو دلم تنگه .....

 

 

کاش می دانستی چقدر دلم  برایت دلم تنگ شده ...............

 

 

 

 

واژه واژه

چهارشنبه نهم اسفند 1385

 

کاش می شد تو را سطر به سطر نوشت کاش می شد تو را واژه  واژه  معنا کرد

 

اما هر چه فکر می کنم هر چه تلاش می کنم تا تو را شعر دفترم کنم نمی توانم ودر سطر نداشتن

 

ها گیر می کنم ...

 

اما کاش می شد تو را نوشت تو را دید حتی کوتاه بدون واهمه غریبه ها کاش می شد ...

 

کاش می شد .. لحظه ای کوتاه می توانستم سرم را به روی شانه هایت بگذارم ....کاش می شد

 

کاش می شد تو را خاطره های دفترم کنم و بر کنج  طاقچه دلواپسی هایم بگذارم آری کاش می شد ...

 

کاش می شد باران ها را با تو تجربه کرد و با یکدیگر به زیر باران های تنهایی با هم دست در دست هم گریه کنیم ...

 

کاش می شد تنهایی ها را به آتش لحظه های با هم بودن کشید کاش می شد ....

 

کاش می شد تو تنها ستاره اتاق دلواپسی هایم  بودی  کاش می شد  تو را ....

 

 

 

 

 
 

اشک

سالها روزها شب ها می گذرد

همه همه می گذرند

عمرم هم می گذرد

اما تمام نمی شود این تنهایی هایم شب گریه هایم

شب زدگی های بی پایان من

هیچ کدام تمام نمی شود

همه همه دست به دست همه داده اند تا من را هم آشیان غصه های کاغذی کنند
ashke_taranom@yahoo.com

 

آرشيو مطالب

فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
 

Designed By ParsTheme