تبليغاتX
تنهایی های من
  تنهایی های من

اگه تو رو گرفتن اگه تو داری می ری عوضش تو خیالم با تو پروازی دارم

 

قسم به رو یا هایم زیباست

شنبه سی ام دی 1385

 

زیبا ست حتی اگر کنارم نباشی زیباست آری زیباست آری زیباست حتی دوری چشمانت

 

زیباست که دل نبندم به حقیقتهای کاغذی

 

زیباست که دل ببندم به رویا های مخملی تو

 

زیباست که دل ببندم به سراب چشمان تو

 

زیباست که دل نبندم به سراب زندگی

 

زیباست اشک ستاره برای چشمان تو

 

زیباست تحمل  دوری چشمان تو

 

زیباست نگاه کردن تو از لابه لای خاطره های مخملی

 

زیباست نگاه های مخملی تو حتی برای ثانیه ای کوتاه زیباست باران های مخملی

 

زیباست دل ببندم به رویا های تو

 

زیباست دل نبندم به فرداهای بی تو

 

زیباست تنهایی چشمان تو

 

زیباست در خاطره ها بنشینم برای ستاره های چشمان تو

 

  ابر شو م باران شوم ببارم بر چشمان تو

 

زیباست ساختن دلبرکهای کاغذی برای تو

 

زیباست اشکانم برای تو قسم به اشکانم زیباست

 

زیباست غمگینی بقض چشمانم قسم به بقض چشمانم زیباست

 

زیباست وقتی می دانم در رویا هایم سبز می مانی  قسم به رو یا هایم زیباست

 

 

 

 

جز جز جز نوشتن .................

شنبه سی ام دی 1385

 

چشمانت را می بینم بی صدا در خود می شکنم

 

بقضی زیبا می کنم و ....ساده از کنارت رد می شوم ؛

 

می خواهم دلخوری های دلم را کنار بگذارم و فقط فقط دستانت را

 

طلب کنم اما اما ...می دانم خواهش دستانت برای دستانم محال است ...

 

می دانم می دانم تو تویی که به دنبال ناشناس های فردا هستی تو یی که..................

 

حالا تو این تنهایی بی  فردا دور از چشمانت گریه می کنم بی صدا فریاد می زنم برای بهانه های تکراری تو

 

بی نجوا بقض می کنم بی آغاز تا پایان گریه می کنم

 

نمی دانم دیگر چکار بکنم کاش می دانستم  نمی دانم تا کی بی تو برای تو گریه کنم  تا کی

 

حالا فقط می نویسم فقط می  نویسم با اینکه دیگر نمی خواستم این همه دلخوشی رو بنویسم اما باز چاره ای ندارم

 

 

 

دلواپس شاپرکها

شنبه سی ام دی 1385

 

باز امروز نمی دانم چرا این همه دلتنگ شده ام بارها بی صدا بی فریاد از زمانه نالیده ام

 

بی آواز غمگین شده ام بی تقدیر گریه کرده ام بی ترنم به دنبال شعر های شکسته گشته ام

 

شاید تقدیر اینگونه رمق خورده است  که من غمگین باشم

 

و تو بی وفا .....

 

حالا امروز پی دیروز می نویسم بی تو  می نویسم بی تو در فریاد های بی ثانیه

 

حالا دلواپسم دلواپس ثانیه های تلخ دلواپس شاپرکها حالا امروز پی گریه می شینم تا دلواپسی تو رو فریاد می زنم

 

 حالا دیگر ترانه ای ندارم حالا ..... شاید روزی دیگر...........

 

 

 

یکشنبه بیست و چهارم دی 1385

 

چقدر سخت چقدر  است آری تلخ است

 تو را ببینم ولی ....

 

ببینی ولی نتوانی صدایش کنی  ببینی ولی نتوانی او را در آغوش بگیری

 

ببینی و رد شوی مثل سایه ها  ببینی ولی  نتوانی بقض صدای خسته اش شوی

 

ببینی ولی نتوانی اشکانش را پاک کنی نتوانی در چشمان زیبایش نگاه کنی و چشمانت را به

 

روی آن همه ستاره ببندی

 

ببینی ولی نتوانی به او بگویی که چقدر دلتنگ او هستی چقدر در پس هر چه ستاره هست

برایش اشک می ریزی

 

ببینی نتوانی در ترانه ها او را مال خود کنی برایش ستاره ها را مهمان کنی

 

آری سخت دبدن  چشمان تو بدون آنکه تو را در آغوش بگیرم

 

 

 

 

گل سر

یکشنبه بیست و چهارم دی 1385

 

آرام آرام نگاهت می کنم  آرام آرام  تو رو بخا طر می آورم

 

ترانه ترانه نوشتم  بقض بقض گریستم  ستاره ستاره چیدم

 

قطره قطره اشکانت را پاک کردم  بی صدا بی صدا چشمانت را فریاد زدم

 

لحظه تحظه مو هایت را شانه کردم  دقیقه دقیقه به موهایت گل سر زدم

 

مژه مژه چشمانت را بوسیدم  آرام آرام بوسه ای بر اشکانت زدم

 

گریان گریان تو را در آغوش گرفتم ترانه ترانه تو را بوسیدم

 

گل گل به خوابهای تو پلی مخملی زدم تا در اتاق دل تنگی های تو باشم

 

 

 

 

چاره ای جز این ندارم

یکشنبه بیست و چهارم دی 1385

 

می دونم برات عجیبه این همه اسرا و  خواهش

 

  این همه خواستن دستات  بدون حتی  نوازش

 

 می دونم  که  خیر ندارم واسه تو گریون دردم

 می گذری از منو می ری اما باز من بر می گردم

 

 می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم  پیش همه بدهای هات چه جوری  بازم صبورم

 

 می دونم واست سواله  که چرا  پیشت حقیرم  دور می شی منو نبینی باز سراغتو می گیرم

 

 می دونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم  وقتی نیستی یه جوری با خیالت راضی میشم

 

  می دونی واسه چی از تو  من می بینمو می خندم  تا نبینی گریه هامو هر تو چشمامو می بندم

 

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام می میرم اگه نباشی

 

 بی تو من بد جوری تنهام

 

 می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی من چه جوری تو رو خواستم تو چه جور ازم  گذشتی 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و یکم دی 1385

 

 

 

مریم حیدر زاده

شنبه شانزدهم دی 1385

 

این شعر رو تقدیم می کنم به برادرگلم  که خیلی دوستش داره

به نام یگانه حامی پر ستو های بی آشیانه

تقدیم به چشمام هایی که که در راه ماندند و دلهایی که آنهارا راندند

تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و عهد هایی که کسی آنها را نبست

زندگی شیبی ست عشق سیبی ست وای بر حال آن که در عشق پای بند و نظم ترتیبی ست ،

اما تو قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقتهای من عوض کنند .

قرار نبود عشق هم مانند گیلاس ،بوسه ،عیدی و تعطیلات قشنگ باشد . قرار نبود کسی سختش باشد

بگویی دوستت دارم .قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند.

قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند . قرار نبود هر چه قرار نیست باشد ،

قرار تنها به بی قراری بود بس گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از گناه تو باشد اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از

شب بهانه لالا یی شهر گونه ام را می گیرد

مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند اگر اتفاقی نباید بیفتد افتاد

تنها برایت می نویسم خودت خواستی تقصیر من نبود

 

 

آوار سیاهی

شنبه شانزدهم دی 1385

 

دلم گرفته آسمون دلم باز گرفته خسته ام خسته تر از هر کس

 

تنها هستم تنها تر از همه غمگینم غمگین تر از همه  شکسته ام شکسته تر از همه پر وبال شکسته ام 

 

نمی دانم چگونه بنویسم وقتی قصه عشقم یه تراژدی تلخ شده حالا که

 

 گل های رازقی در کنج دیوار نامهربانی تو خشک و زرد شده چگونه بنویسم

 

کاش می دانستم آواری از مشکلات هستم کاش می فهمیدم ...

 

حالا که خیلی دیر است فهمیدم در این عمر ثانیه ها برایت آواری از سیاهی بودم

 

من را بگو باور کرده بودم تو هم دوستم داری چقدر این دلم ساده است چقدر این دلم ........

 

 

تو هم همانند من در بقض ثانیه ها دنبالم می گردی در نبودنم اشک می ریزی ولی حالا دانستم حالا که دیر من برایت

 

چیزی نبودم جز آوار سیاهی کاش می دانستم  کاش

 

نمی دانم این عشق لعنتی در بقض ثانیه ها با من چه می کند .....من چقدر ساده هستم ..................

 

نمی دانم چرا همیشه با ندیدنت بقض می کردم به دنبال می گشتم

 

از دور یواشکی نگاهت می کردم  از خنده هایت شاد از بقض صدایت دلم می گرفت 

 

نمی دانم چرا هر ثانیه هر لحظه فقط تو جلوی چشمانم بودی  تو که ...........

 

دیگر نمی خواهم بنویسم شاید این آخرین دلتنگی های خیسم باشد آری آخری نمی خواهم بنویسم

                                       

 

 

حالا که شکایتم را می کنی به..................

شنبه شانزدهم دی 1385

 

امروز تا همیشه فقط می خواهم بنویسم از .......

 

حالا که شکایتم را می کنی به..................

 

می نویسم برای دل تنهای خودم ..

 

مگر غیر از نوشتن برای دل خودم کاری کردم که شکایتم را  می کنی به زمین و آسمان !!!!!!!!!

 

خدا می داند آره فقط او می داند چه در دلم می گذرد او می داند که این شب گریه ها برای چیست

 

نمی دانم دیگر چگونه بنویسم کاش دیگر مجالی برای نوشتن برای نگاه کردن برای .... دیگر نداشتم کاش ....

 

نمی دانی امشب چه کردی با من چه کردی کاش امشب هیچ وقت صبح نشود و چشمانم دیگر صبح را نبیند ....

 

حالا من شکایت تو را می کنم نه به غریبه ها .....فقط پیش خدا شکایت تو را می کنم

 

هیچ وقت نخواستم چیزی را به زور داشته باشم

 

 فقط باورم این بود برای هر چیز با ارزشی برای بدست آوردن آن باید زجر و مشقت فراوانی کشید فقط باورم این بود

 

این بود که کسی را پیدا کرم که می توانم با او درد دل کنم سر به آغوشش بگذارم فقط گریه کنم هرگز نمی دانستم که ................

 

کاش شکایتم را پیش خودم می کردی ........

 

همیشه باورم این بود وهست با هر نه ننننننننننننننننننننننننننه نباید از دل دست کشید حتی به قیمت زندگی آری باورم این بود .....

 

ولی دیگر نمی دانم آیا اشتباه کرده ام آیا باز مثل همیشه تا آخر تنها خواهم ماند

 

 

کاش خوابها حقیقت داشت کاش رویا ها راست بودن کاش

جمعه پانزدهم دی 1385

 

کاش خوابها حقیقت داشت  کاش رویا ها راست بودن کاش

 

........................................................

 

خوابت را دیدم  خواب چشمانت را خواب تو را که بی هوا تنها تک ستاره خوابهایم شده بودی ...

 

دیدم که نشستی دستی کشیدی بر اشکانم بر

 

هق هق ترانه های غمگینم چشمانت را به چشمانم دوختی

 

 

 و تبسمی زیبا کردی دستِ تنهایم گرفتی سرت را به روی

 

شانه های خیسم گذشتی از گرمای تنت به یکباره وجودم به آتش کشیده شد

 

 

 از گرمای صدای تو مست شدم  و به اوج قاصدکها سفر کردم

 

دستان سردم را در دستان گرمت گرفتی و از ستاره ها برایم گفتی و با

 

 

 دستانت به آسمان اشاره کردی و گفتی این آسمان مال منو توست

 

چه کودکانه ستاره ای برای خودمان پیدا کردیم و تا ستاره خندیدم ؛

 

 

چه کودکانه دستانم تو را التماس می کرد چه کودکانه ...........

 

چه کودکانه با ستاره ها همراه شدیم یک به یک آواز شادی سر می دادیم

 

 

 بی التماس باران برای هم گریه می کردیم بی التماس برای هم می مردیم  چه کودکانه ....

 

تا سحر در آغوشم بودی تا اینکه چشمانم را بستم با اینکه می خواستم که تا ثانیه ها چشم روی هم نگذارم ...اما  

 

 

 وقتی چشمانم را باز کردم تو دیگر در آغوشم نبودی آری تو نبودی و فقط عطر تن تو باقی مانده ...

 

آری باز هم خواب بودم خوابی شیرین ....

 

 ای کاش  ای کاش .............

 

 

 

 

کاش برای آخرین بار

پنجشنبه چهاردهم دی 1385

 

در کوچه های دلتنگی بی هوا به دنبال تو می گشتم اما نبودی ..

 

حتی سراغت را قاصدکها ی تنهایی گرفتم اما آنها هم خبری از تو نداشتن

 

خیلی دلتنگ تو بودم  می خواستم برای آخرین بار ببینمت دستانت را دست بگیرم

 

 و به تو بگویم که هیشکی مثل من تو رو دوست نداره اینو می تو نی از تو چشام بخونی

 

می خواستم برای آخرین بار حتی کوتاه برایت بمیرم آری برای تو بمیرم .. اما تو نبودی که این تنهایی را از چشمانم بگیری

 

حالا تو این بارون چشام این را  برایت بنویسم که تا همیشه برای چشمانت می نویسم و تا همیشه تنها ترین سیندرلای من خواهی ماند...

 

کاش برای آخرین بار .....

 

 

 

بهانه

سه شنبه دوازدهم دی 1385

 

آیا می دانستی؟؟؟

 

 که بهانه تو بهترین بهانه برای زیستن من است ،

 

 بهترین بهانه برای گریه کردن  بهترین بهانه برای دیوانه شدن ؛بهترین بهانه که روزی غمگین باشی روزی ملو از خنده

 

پس همیشه برای هر چیزی بهانه ای هست پس  بهانه من برای  بودن  فقط بهانه توست !! فقط تو ...

 

پس از من نخواه نخواه تنها بهانه زندگیم ،

 

 یعنی تو را فراموش کنم .....

 

 تو را ای بهانه من  که من تو را از خاطر لحظه هایم پاک کنم ....

 

 

 آری هیچ وقت نخواه حتی در خیالت ...

 

 

 

می خواهم بگویم به تو بگویم فقط به تو که .................................

سه شنبه دوازدهم دی 1385

 

منو خاطره روبروی هم چشم در چشم  نشسته نمی دانم

 

  من گریه می کنم یا خاطره  نمی دانم او از من گله دارد یا من از او

 

می نشینم ثانیه ها رو می شمارم تا رو به خاطر بیاورم ؛

 

خاطره هارا یکی یکی ورق می زنم تا به خاطرات تو برسم تو را

 

 به خاطر می آورم ،بازمی نشینم با تبسمی پر از غم می زنم زیر گریه

 

نمی خواهم گریه را بس کنم چون می دانم با گریه هایم کمی آرام می شوم آری آرام می شوم

 

 پس بدون واهمه گریه می کنم بدون تشویش از صورتکها ی نامهربان

 

می خواهم چشمانم را به روی همه ببندم و فقط گریه کنم ،

 

دفترم را  بر می دارم تا چند خطی شعر برایت بنویسم می خواهم این گریه هایم را  بنگارم بر روی این دفتر خیس  ،

 

باز شکسته شکسته  می خواهم  برایت فریاد بزنم در کو چه های آرزو  می خواهم

 

 در کوچه پس کوچه های آرزو فقط تو را بجویم فقط تو را فریاد بزنم فقط تو را ؛

 

حالا که حرف من بین تو شده نگاه و  دلتنگی های  خیس، پس می نویسم خیس برایت

 

از جنس زلال ستاره از جنس غم آرزوهایم تا ترانها تو را دوست خواهم داشت

 

 تو را تا ثانیه های بی کسی بی صدا اسمت را فریاد خواهم

 

زد فقط تو را .....

 

می خواهم بگویم به تو بگویم فقط به تو که .................................

 

 

اما بازم مهم نیست وقتی

سه شنبه دوازدهم دی 1385

 

               خیلی خسته ام امروز هرروز، می خواهم این بار بشکنم این سکوت سرد را

 

نمی دانم از کجا چگونه شروع کنم چگونه بنویسم از این تنهایی ها   چگونه بنویسم از این غم های محصور

 

هر جا را نگاه می کنم جز غم وغصه هیچ چیز دیگر را نمی بینم ،ولی زیباست در این همه

 

غصه تو  تو کنارمی ای عزیزم ای که جانم فدای تو

 

آره تو کنارمی در این دنیایی که هیچ کس را ندارم هیچ خاطره ای ندارم  اما ....

 

باز ته دلم روشن است که تو کنارم هستی تو تنهایم نمی گذاری آری تو که همدم غصه های بی

 

پایانم گریه های سرازیرم آری تو که بی تردید کنارم بودی

 

باز چند روزی که دلم بد جوری گر فته از کسانی که فقط به فکر خودشون هستن آدمهارا به

 

خاطر خالی بودن کوله بارشون ..آدمو مورد تحقیر قرار می دن ولی اینو نمی دونن یه دل

 

صاف و ساده نمیشه با تمو م دنیا عوض کرد ...

 

اما بازم مهم نیست وقتی تو کنارم هستی وقتی بی توقع کنارم هستی همدم این شکسته غرور

 

هستی آری با تو هستم  ای  عزیزم

 

تویی که بالای سر من هستی مواظب من هستی، مهم نیست که بشکنم از دست آدمها تحقیر بشم

 

بدون مرتکب شدن گناهی فقط به جرم نفس کشیدن اما  ... مهم نیست وقتی تو هستی

 

با اینکه باز گریه امونی واسه نوشتن به من نمی ده ولی سعی می کنم به خودم مسلط بشم و بنویسم و فقط بنویسم

 

نمی دانم چرا دیگه طاقت موندن سوختن و اشک ریختن رو ندارم شکست و تحقیر رو  ندارم

 

کاش خدای من می گفتی تو ای عزیزم تویی که شب ها پا به پای گریه هایم بودی وقتی هم سفره

 

سبز جانمازم بودی می گفتی چرا ؟؟؟

 

آخر چرا گناهم چه بود بی هوا شاعر شعر های غمگین شد گناهم چه بود

 

بعضی وقتها البته خدایا جسارت نباشه آرزو می کنم که دنیا نمی اومدم یا زودتر می مردم خدایا

 

ناراحت نشو ولی خیلی خسته ام ، بنویسم شعرهای شکسته آخه دلم دیگه این همه درد و زجر

 

نمی خواد؛ نمی خوام

 

که بزور بخندم در بین این  همه گریه

 

نمی دونم خدایا تا کی اسیر این گریه ها باید  باشم ،

 

 خدایا تا کی باید دروغی بخندم تا کی پنهانی تو کنج دلم گریه کنم

 

هیچ وقت نخواستم غمگینی نگاهمو بقض صدامو به گردن کسی بندازم

 

هیچ وقت نخواستم کسی رو برنجونم با اینکه خیلی از آدمها نامهربون هستن

 

 و در بهت ثانیه ها خوردم کردن ولی بازم از اونها کینه ای ندارم ؛

 

  اما بازم خیالی نیست وقتی تو کنارم هستی

 

همه اینا رو مدیون تو هستم مدیون تو ...

 

ولی نمی دونم تا کی می تونم دووم بیارم نمی دونم

 

اما بازم مهم نیست وقتی .......« خدای من »

 

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچ وقت آرزوهایم خیالی نبودن ........................ !!!!

شنبه نهم دی 1385

 

تو این حس تکرار تو این ترانه های پاییزی که حالا جایش را به زمستان سرد داده تو این شب های پر از حس دیدار

می خوام از قشنگی های نگاهت بنویسم ؛

همیشه در پشت هر خنده ای گریه است و پشت هر گریه ای خنده پس !!!

تو این دیوونگی های مدام من ...تو این لحظه های تکراری

می نویسم تو ی قلبم جات خالیه .... آره خالیه ...

اما بدان اگر اشکی هست اگر غمی هست اگر آروزیی هست آرزویی

واقعی که همیشه با غم زیبا به نظر می رسد ..

فقط بخاطر رسیدن به چشمان تو است فقط برای در آغوش کشیدن دلتنگی های توست .............

هیچ وقت آرزوهایم خیالی نبودن ........................

 

 

بهانه های تکراری

پنجشنبه هفتم دی 1385

 

هر روز به بهانه های تکراری همسفر لحظه ها می شوم همراه قاصدکها تا به شهر چشمان تو

 

سفر کنم سفری کوتاه اما زیبا

 

از دور نگاهت می کنم آهسته گاهی اوقات با خود    می خندی از تبسم زیبای تو روی لب تو خوشحال می شوم ..

 

اما نمی دانم تا با دیدن من تبسمی غمگین می کنی وزود می روی و آ ن تبسم زیبا رو با خود می بری نمی دانم

 

اما همین برایم کافیست که می دانم که می دانم به طوفان حوادث  می خندی آری می خندی ....

 

کاش می فهمیدی با رفتن تو من چقدر برایت دلتنگ می شوم انگاری سالهاست که تو را ندیده

 

باشم  نمی دانم با این دلتنگی چه کنم

 

باز این  بقض کهنه که بی تو برایم تا همیشه لحظه نبودنت را فریاد می زند آرام نمی گذارد من را  .

 

 می خواهم به شهر چشمانت سفر کنم تو را سر در قلب تنهایم بگذارم تو را با بقض اشکان

 

پذیرایی کنم  آری تو را؛

 

 کاش می شد رویا ها به حقیقت می پیوست ...

 

باز دلم برای چشمانت تنگ شده کاش امشب خوابت راببینم و دیگر در خوابم تنهایم نگذاری و بقض نکنی

 

همیشه در کودکی رویا ها را دوست داشتم هر سال وقت رسیدن کرسیمس

 

 با آرزوهای کودکانه با خواستن اسباب بازی های تازه از بابا نوئل شب تا صبح نمی خوابیدم

 

 و به این  فکر بودم که رویاهای کودکی ام به حقیقت می پیوند یا نه

 

حالا ساله گذشته روزها ... و دیگر آروز های کودکیم جای خود را به رویاهای دیگر داده ...

 

این بار تنها آرزویم این است که بابا نوئل تو رو برایم بیاورد ؛

 

انگاری باز بچه شده ام باز خیال بچگی به سرم زده حالا شب ها بیدارم تا تو را بابانوئل  برایم بیاورد .........

 

                    

 

 

 

 

وصیت

پنجشنبه هفتم دی 1385

 

می خوام بنویسم کوتاه اما تلخ بنویسم و بروم ،

 

 

از شهر نگاه تو می خوام بروم اما چه سخت می خواهم بروم وبرایت وصیت برگ برگ ترانه هایم را برایت بگذارم

 

می خواهم بروم اما نمی دانم چگونه دل بکنم چگونه از این همه خاطره خاطره چشمان تو  ،

 

 

بوی عطر تن تو نمی دانم چگونه از این همه خاطره دل بکنم

 

می خوام بگویم خداحافظ تا همیشه اما نه دلم نه زبانم یاری می دهند تا از تو شهر نگاه تو دل بکنم

 

باز بقض گریه امانم را بریده صورتم پر از خیس اشک می خوام آخرین ترانه ام را بنویسم،

 

 برای تو ای عزیزم بنویسم اما چه کوتاه اما چه تلخ برایت از این تن شکسته یادگار بگذارم

 

باز با گریه می نویسم باز بهونه ها امونم را بریده بهونه بودن با تو ؛

 

 

این دل لحظه ای از تو غافل نمی شود اما غافل از اینکه من سالها ست

 

 که از یاد تو رفتم اما تو نرفتی هیچ وقت از یاد این دل

 

من شب زده باز می نویسم از این همه حرفای نگفتنی می نویسم

 

که خیلی درد و دل داشتم برای تو اما تو هیچ وقت  نخواستی  هق هق صدایم بشنوی

 

 هیچ وقت نخواستی هم پای گریه هایم بشینی هیچ وقت نخواستی

 

 

تو این گریه های بی پایان تو این کوچ بی صدا  تو این شب بی ستاره می نویسم

 

دیگر طاقتی نمانده واسه من   دیگه  اشکی نمونده واسه من

 

تک وتنها تو شب های بی کسی باز کوله بارم  برمی دارم اما غافل ازاینکه اگر از تو دل بکنم این دلم بی تو می میره ...

 

دیگر نمی دانم چکار بکنم نه می توانم از تو دل بکنم ونه بمانم کاش می شد تو بگویی من چه کنم

 

                             من چه کنم....  تو بگو...... ؟؟؟

 

دست به دعا می برم با چشمانی پر از اشک بلند داد می زنم کاش خدای من هیچ کسی تنها نباشد هیچ کس ..

 

                                            «الهی آمین »

 

 

خاطره های بی فردا

چهارشنبه ششم دی 1385

 

به فکر فرو  می روم .. ذهنم پر از خاطره های بی فردا  لحظه های مبهم ثانیه های پر از فریاد

 

شکست لحظه های تکراری

 

نمی دانم آخر چرا در این دنیای به این بزرگی سهم من  شده لحظه های پر ازغم؛

 

 که حالا بنویسم من بی کس و تنهام حالا بنویسم  دارم می سوزم تو این غم ها ،

 

 حالا بنویسم  دارم می میرم در این ثانیه ها

 

شاید هیچ باورم نبود اینگونه از شکست لحظه ها بنویسم ؛

 

یا نخواستم در این بهت ثانیه ها نخواستم که این همه تنهایی سهم دل کوچک من باشد 

 

حالا در این شب سرد که باز غم ها،

 

 باز لحظه های دوری از تو من را در این اتاق  تاریک محاصره کرده ،می نویسم

 

 برای تو اما کمی شکسته کمی با بقض شکسته چشمانم کمی غمگین اما زیبا از جنس زلال اشکانم

 

باز می نویسم این دل تنهایم هیچ وقت نخواسته با بقض این چشمان خسته ام با شکست تن خسته ام ؛

 

 ترانه های چشمان تو را بارانی کند؛ که تو در پس اشکانم بگیری تا ثانیه

 

هیچ وقت نخواستم بقض شکسته چشمانت را   خیس ببینم ...

 

حتی با اینکه خودم در پس هر چه اشک پنهان شده ام نخواستم چشمان زیبا یت را بارانی ببینم  .....

 

هیچ وقت از تو از ...

 

 تو گله ای نداشتم چون می د انم در این شهر سیاهی بخت من سیاه است ...

 

 تنها گله ام این بود آن روز... چرا آن چشمان زیبا چرا باید بارانی باشد با اینکه می تواند در

 

بهت ثانیه برایم من تنها یک آسمان باشند چرا ....

 

شاید آن روز  من به تو پشت نکردم به گریه پشت کردم رفتم تا تو نبینی که اشکانم را  که بی هوا جاری شد؛

 

   نمی دانم چرا بی هوا بقض کردم و خواستم تا ثانیه گریه کنم نمی دانم ..

 

کاش می دانستم چرا با دیدنت می خواهم گریه کنم ...

 

کاش می شد مانند مادران عاشق که برای کودکان خود می خوانند لالایی ؛تو هم برای این دل

 

تنهای من لالایی می خواندی تا دلم آرام گیرد

 

 

 

 

 

 

 

 

«چاره ای نیست جز گریه کردن جز مردن چاره ای نیست»

شنبه دوم دی 1385

 

قلم را بر می دارم می نویسم که من از خودت هم خسته ترم از خودت بی قرار ترم

 

 

می نویسم  تنهایی آرامم نمی گذارد غم تنهایی من را از خودم جدا نمی کند

 

می نویسم بدون تو .. بخندم بی تو غم هایم را پشت تنهایی  بگذارم،

 

 نمی توانم از شادی ها بنویسم وقتی می دانم در ثانیه ها غمگین تنها هستم ؛

 

وقتی می دانم تو نیستی کنارم وقتی می دانم که تمام زمزمه های شبانه تو  دل کندن از من است

 

نمی توانم بخندم ... اگه بازم به من بگویی دیوانه هستم ؛ آری دیوانه هستم ،

 

عزیزم خودم را که نمی توانم گول بزنم

 

مگر من صورتک هستم خودم را بفریبم  نمی   توانم ....

 

می نویسم گر چه غمگین هستم گر چه شکستم از این نا مردی ها ،

 

 می نویسم با کوله باری تنهایی اگر چه من هیچ کس را ندارم می دانم که « خدا » هست؛

 

 می نویسم که هنوز خدا هست و خدا خیلی بزرگ هست.

 

می نویسم بیا به تنهایی من سر بزن ببین بی تو من چه عاشقانه سو ختم  بیا ببین ..

 

می نویسم با اینکه می دانم تو دوستم نداری می دانم ولی باز به دروغ بگو دوستم داری

 

می نویسم با اینکه می دانم  می خواهی از من دل بکنی ولی به دروغ بگی که می مانی

 

می نویسم با اینکه می دانم در بهت ثانیه هااز من بیزاری  به دروغ بگو از من بیزار نیستی

 

می نویسم با اینکه می دانم به دنبال شاهزاده قاصدکها هستی،

 

  چند روزی من شکسته رو تحمل کن تا فیتیله عمرم خاموش شود ؛

 

فقط چند روز به من خسته وقت بده  تا با خیالت با رویای چشمانت زندگی کنم ؛

 

با اینکه می دانم من هیچ وقت من از آنها سیر نمی شوم اما می دانم که تو مسافر هستی خواهی

 

رفت به شهر قاصدکها  می دانم که من بی تو میمیرم می دانم همه رو می دانم اما......

 

          «چاره ای نیست جز گریه کردن جز مردن چاره ای نیست»

 

 

 

 
 

اشک

سالها روزها شب ها می گذرد

همه همه می گذرند

عمرم هم می گذرد

اما تمام نمی شود این تنهایی هایم شب گریه هایم

شب زدگی های بی پایان من

هیچ کدام تمام نمی شود

همه همه دست به دست همه داده اند تا من را هم آشیان غصه های کاغذی کنند
ashke_taranom@yahoo.com

 

آرشيو مطالب

فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
 

Designed By ParsTheme