تبليغاتX
تنهایی های من
  تنهایی های من

اگه تو رو گرفتن اگه تو داری می ری عوضش تو خیالم با تو پروازی دارم

 

تو رو چشام بذارم

پنجشنبه سی ام آذر 1385

 

 

باز دربهت ثانیه های تلخ دلم برایت تنگ شده ؛

 

 

 باز این دل بی قرار من هوای چشمان تو را کرده باز هوای چشمانت من را از خود بی خود می کند

 

می خواهم از ستاره ها پل بزنم تا به پشت پنجره کلبه تنهایی تو باشم ، دستانت در دست بگیرم

 

در آغوشت بمیرم از ستاره تا ستاره برایت گریه کنم ،

 

 

 به چشمانت خیره شوم و عشق را در چشمانت ببینم ،

 

کاش امشب ستاره باران شود تا ستاره ها صدای دلتنگی من را به گوش تو برساند؛

 

دلتنگی هایم رابه روی ابرهای پاییزی می نویسم ،

 

با جوهر تنهایی می نگارم که از دوری تو  شکستم، دلتنگی هایم را  لای کاغذ بی کسی می پیچم و

 

 دست نامه رسان تنهایی می دهم تا شاید این دلتنگی هایم به دست تو  برسد

 

کاش این دلتنگی بارانی ام به دست تو برسد وتو آن را بخوانی ..

 

باز در این شب سرد پر از دلهره بی هوا شاعر شب های پاییزی شدم باز بی هوا امشب می نویسم

 

 

از دلتنگی منو بارون ،شعر می گویم برای تو باران می نویسم از ترانه های بارانی

 

می نویسم با کوله باری از اشک  می نویسم بر این دفتر تنهایی می نویسم

 

 با قلم شکسته ام قلمی که دیگر رمق نو شتن را ندارد قلمی که همدم  شب های تارم بود  .. باز انگاری این

 

قلم تنهایی می خواهد من را تنها بگذارد مثل همه که  من را تنها گذاشتن  او هم می رود

 

 و من با کوله باری از اشک می مانم با کوله باری از غم غصه که چگونه بنگارم بر این دفتر تنهایی .....

 

 

باز با  دو دست خالی می نوسیم  که دیگر اینجا جای من نیست ،

 

 انگاری هیچ چیزی  مرهم واسه زخم های دل نیست،

 

 می نویسم که من از یادت رفتم اما بدون تو هنوزتو نفسامی  هر جا می رم تو با هامی

 

می نویسم کاشکی دل من سنگی بود که بگم بی تو نمیشه کاشکی دلت سنگی نبود  دل من مثل شیشه ؛

 

کاشکی من یه شب دیگه دووم بیارم تا تو رو چشام بذارم کا شکی یه شب فقط یه شب ...

 

 

 

 

شب یلدا

پنجشنبه سی ام آذر 1385

 

سلام به تنها ترین تنهایان


اومدن به این وسیله پیشاپیش   شب یلدار رو به همه و عزیز ترین ..... تبریک بگم


امیدوارم تو این شب قشنگ غمامون فراموش کنیم


 


 



 


 


 

 

 

کاش میدانستم

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

 

باز دلم کنج قفس آتیش گرفته باز خسته از این همه جدایی

 

کاش می دانستم به کدامین گناه اینگونه محکوم می شوم،

 

 به حکم کدام ترانه غمگین تا همیشه باید تا همیشه غمگین بخوانم، 

 

به حکم کدام اشک تا ترانه باید  بگریم

 

به حکم کدام ستاره تنهایی باید تنها و خاموش بمانم کاش می دانستم به کدامین گناه ..

 

کاش  می فهمیدم به کدامین تنهایی باید تنها بمانم ...

 

کاش میدانستم تو ای عزیزم چرا اینگونه با من می کنی مگر نمی بینی

 

این همه شب گریه هایم مگر نمی بینی این همه زجه های شب های تنهایی مگر نمی بینی مگر  مگر ...

 

مگر ندیدی گل آروز هام این گونه غمگین شده مگر ندیدی پژمرده ودر کنج قفس مرده مگر ندیدی

 

کاش می دانستم با این همه بی وفایی تو چگونه انتظار داری من بخندم !!

 

چگونه انتظار داری من بخندم با این همه غم غصه ...

 

چگونه می خواهی بخندم بدون تو  بدون تو چشمان زیبای تو چگونه بخندم

 

کاش می دانستم با اینکه من  تو را من در اوج ثانیه ها می پرستم

 

 و حاضر بخاطر تنهایی های تو هر کاری کنم ...

 

 اما من که می خواهم آری فقط می خواهم دوستم داشتی فقط... فقط... یعنی خواسته خیلی بزرگی است

 

 کاش می دانستم کاش می دانستم چرا در بهت ثانیه دیگر نمی خواهم  باشم  چرا .....

 

 

قشنگ ترین اشتباهی

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

 

رو دلم  جای یه زخمه یه زخم کهنه آخ  بی تو زندگی سرابه

 

 

حالا می دونم تو این شهر سیاهی می دونم تو بی گناهی  

 

اما چه ساده تو منو شکستی رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری سپردی   

 

تو این شهر بی کسی پر از سیاهی حالا دلم بی تو می گیره

 

 دلی که تنها دل به تو داده بود حالا تموم زندگیم سرابه ز ندگیم بی تو محاله

 

تو این شب ها قلبم بی تو می گیره

 

اسم تو فریاد می زنه می گه بی تو می میره حالا دیگه دارم بی تو می میرم

 

تو این دلهره ها روی این زخم کهنه روی دلم می نویسم تو تا همیشه قشنگ ترین اشتباهی

 

باز روبروم یه سرابه بخت من همیشه خوابه  می دونم عزیزم زندگی بی تو محاله 

 

          می دونم بی تو زندگیمو نمی خوام

 

حالا عزیزم اینو خوب می دونم به تو رسیدن محاله انتظار تو اومدن محاله آره خیاله 

 

ولی اینو خوب می دونم خیال اومدن تو عزیزم  واسه من قشنگ ترین خیاله آره قشنگ ترین

 

خیاله  

 

 

 

کاش می دانستی

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

 

کاش می دانستی تنها صدایی که من را فریاد می زند صدای تو ست ،

 

 کاش می دانستی تنها بقضی که صدایم می کند بقض شکسته توست

 

کاش می دانستی در این روز های سرد در این شب های سرد و پر از دلهره باز غم و غصه رو به من هدیه دادی ،

 

هدیه ای زیبا که همه عادت کرده اند فقط آن را به من هدیه بدهند

 

کاش حداقل گریه های شکسته ام را می دیدی زمز مه های تنهایی من را می شندیدی  کاش ...

 

 

 

حق داری

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

 

 

جز دیدن نوشتن جز گریه کردن هیچ کار نمی توانم بکنم ...

 

نمی دانم کدامین صدا من را فریاد می زند ، نمی دانم کدامین پنجره منتظر است ،نمی دانم

 

کدامین سر نوشت من را می خواهد، کدامین من را می خواهد کدامین ؟؟؟؟

 

ولی می دانم جز ترانه ای  غمگین  نگاه های غم بار تنهایی مرگ بار است که من را صدا می زند،

 

 می دانم آری شقایق های سیاه شکسته فریاد می زنن مرا

 

ولی نگران نباش !!!!

 

روزی خواهم رفت ... از من جز ترانه های زخمی چیزی نخواهد ماند ،

 

 

آن روز دیر نیست روز شکست من شکست بقض پنجره شکست بقض تنهایی من

 

روز غروب لحظه هایم روزی که از من فقط فقط ترانه های غمگین دلتنگی باران، آری چیزی از من نخواهد ماند ....

 

می روم جا می گذارم کوله باری پر از اشک تنهایی که بر روی صفحه تنهایی

 

می روم ولی...

 

کاش می دانستم کدامین صدا اینگونه من را صدا می زند که تو می شنوی و من نمی شنوم ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

حق داری آری حق داری ،

 

که به من می گویی کوله بارت را بردار برو آری حق داری که من تنها را قابل تنهایی خود

 

ندانی واز خود برانی حق داری که من .....!!!!!

 

آری حق داری به فکر لحظه بهتری باشی نه من شکسته و تنها

 

حق داری

 

 

حالا که..

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385

 

باز می نویسم اگر چه غمگین ..اما چاره ای

 

 

 جز نو شتن ترانه های زخمی ندارم چاره ای

 

جزخواندن ترانه های شکسته آری ندارم ...

 

 

حالا که در این اطاق محصور تنهایی شده ام

 

حالا  که از در و  دیواراین اطاق تاریک غمو

 

 

غصه می بارد حالا که اشکانم ریخته شده است در کنج تنهایی

 

 

حالا که غمگین و تنها هستم حالا که ...

 

 

 

می نویسم می نویسم باز ازاین شکست ثانیه ها باز می

 

 

نویسم از حصار لحظه ها که من در آنها محصور شده ام می نویسم ..

 

حالا که باور کردم قسمتم این همه تنهایی شده است

 

 

می نویسم از تنهایی از درد از غم از حصار لحظه ها ی تنهایی ....

 

 

امشب می نویسم با چشمان گریانی با ترنمی پر ازغم برای تو می نویسم

 

 

گاه قشنگ گاه تلخ

 

اما باز می نویسم می نویسم و بی خیال ثانیه های تنهایی

 

 

 

می نویسم از شب سکوت از تنهایی می نویسم که از فرداها خسته شده ام ...

 

 

حالا که بهونه هایم همه تکراری هستن حالا که همه روز هایم شبیه هم هستن ..

 

 

 

حالا که ثانیه ها نمی گذرن حالا که دلم دیگه این همه درد و نمی خواد ..

 

 

 

حالا که دلخوشی هام شده یه تیکه کاغذ و قلم  جز

 

 

 نوشتن ثانیه ها به روی صفحه سبز تنهایی ....

 

 

می نویسم می نویسم که ....

 

 

 

نفرین به این  بخت سیاه خودم...

 

 

 

کاشکی غروب ثانیه هایم زود از راه برسد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچ وقت نخواستم....

دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

 

هیچ وقت نمی خواستم  غزل چشمانت را بارانی کنم ،

 

 نمی خواستم هیچ وقت مانند نسیم غم به

 

کلبه تنهایی تو بوزم  ، هیچ وقت نخواستم آری نخواستم تو را با

 

اینکه خودم ....تو را غمگین ببینم آری غمگین ،

 

 

 

هیچ وقت نخواستم دفتر خاطرات تو  رنگ گریه بگیرد  نخواستم تو را ملو اشک ببینم ...

 

هیچ وقت نمی خواستم  ترانه ای غمگین برایت باشم!!! اما  بودم ...

 

کاش می شد خاطرات از یاد برد کاش می شد دل را ساده زیر پا بگذارم تا دیگر با.......

 

 

 

 کاش می دانستم با این همه تنهایی چه کنم

 

 

 کاش می توانستم دیگر در بقض ثانیه ها دیگر گریه نکنم .... اما

 

کاش می شد روزی از ته دل بخندم .....

 

 

اما می دانم روزی خواهد رسید که در بقض تلاطم

 

روزی در کنار تو در ته ثانیه خواهم خندید

 

 

 وآن روز دیگر از این همه تنهایی  دیگر خبری نیست ...

 

نمی خواستم عزیزم هیچ وقت تو را ..... باور کن عزیزم باور کن ....

 

 

کاش کاش

یکشنبه بیست و ششم آذر 1385

 

کاش می شد دلتنگی ها رو همون طوری که هست بنویسم اما..

 

زمانم  ثانیه ام برای فریاد زدن  برای ماندن خیلی کم  است قد ثانیه ها اما دلتنگی هایم یه دنیاست یه دنیا ...

 

کاش می شد  لحظه های از دست رفته خاطرات تلخ گذشته برگردانم واز ثانیه ها پاک کنم........

 

کاش می شد این قدر غمگین ننویسم اما نمی توانم ...

 

 

 با اینکه به" تو" ... به ثانیه ها لحظه ها قول داده ام تا دیگر ننویسم غمگین اما....

 

کاش می شد تو را به صحن آرزوهایم می آوردم،

 

 و برایت از غم تا ترانه آهنگ می خواستم ،

 

 

اما رو یا های محال هیچ فرصتی برای پیوستن به واقیعت ندارن ...

 

.اما باز می نویسم برای "تو" برای دلتنگی هایم برای ثانیه هایم می نویسم ..

 

 

پس مرا به خاطر غمگینی نگاهم غمگینی دلتنگی هایم ببخش ..

 

 

..

 

 

 

دیگه می روم

شنبه بیست و پنجم آذر 1385

 

دیگه می روم  تا ترانه می روم ...

 

چون می دانم پشت این پنجره های سنگی کسی منتظرم نیست کسی نیست ..

 

 

می روم تا فرداهای بی تردید می روم تا ثانیه های بی تپش می روم

 

تا نمیرم از این بی کسی،

 

 

می روم تا ترانه های زخمی ام را برای کسی دیگر بخوانم

 

می روم از این شهر گنبد کبود می روم

 

چون می دانم دیگر کسی نیست پشت سر من اشک بریزد کسی نیست

 

 

 برای اشکانم اشک بریزم کسی نیست

 

مرحمی برای نگاهای غمگینم باشم کسی نیست

 

از ثانیه تا دقیقه دستم را بگیرد می روم

 

بدون واهمه بدون تردید از فردا می روم تا پشت سر بذارم ثانیه های پر از دلهره ..........

 

می روم اما ... اشکانم را جا می گذارم آری چشمان پر از اشک را برایت می گذارم

 

می روم بدونی که اشکی بریزم تبسمی کنم

 

چون می دانم تا ته ثانیه کسی برای من نه اشک می ریزد نه تبسمی غمگین می کند !!!!!

 

می روم تا بدانی ......................

 

 

سیندر لای قصه ام

جمعه بیست و چهارم آذر 1385

 

قطر قطره بارون  اتاق تاریک منو رویای تو ای تنها ترین

 

 

تک و تنها در این اتاق تاریک که محصور لحظه ها  برای تو می نویسم ..

 

 

که چگونه در قمار عاشقی دل به چشمانت دادم

 

باز توی نیمه های شب باز پریشونم از دوری فاصله ها از شکست ثانیه ها ،

 

 

می نویسم که زندگی رو بی تو نمی خوام ، آره دیوونم

 

این بار بقض صدای خسته ام  غمگینی نگاهم  اشکانم تنهایی هایم را از خاطر می برم و فقط از تو می نویسم از از تو ....

 

می خواهم بنویسم همین حالا همین حالا که تنها هستم حالا که محصور هر

 

 

 چه غمو تنهایی هستم بنویسم از تو در این قصه تنهایی از تو

 

 

 ای سیندرلای قصه تنهایی من بنویسم از تو ای تنها ترین بانوی تنهایی ..

 

خاطرات تلخ گذشته را می شکنم و غروب تلخ ثانیه ها را از دل پاک می کنم ...

 

 

تا فقط چشمان زیبای تو را در ذهنم تصور کنم ...

 

می نویسم اگر ساعت ها سالها  قر نها  به چشمان تو  خیره شوم از دیدن تو

 

 

 خسته نمی شوم و تو تا همیشه برایم در قصه ام همان سیندر لای قصه ام خواهی ماند آری خواهی ماند ...

 

اگر خود باور نداری ولی من باور دارم که تو هستی آری هستی ..

 

 

 

 

دیگه باور ندارم .....

پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385

 

دیگه باور ندارم صبح طلوح از راه برسه دیگه باور ندارم آره باور ندارم

 

دیگه باور ندارم   که تو یه روز دوباره از راه برسی دیگه باور ندارم ،

 

دیگه اشکامو باور ندارم ، دیگه این غمو غصه رو باور ندارم ،

 

دیگه باور ندارم که تموم می شه این همه غمو غصه  آره باور ندارم

 

دیگه باور ندارم که این شب سیاه بره از دل من  دیگه باور ندارم ،

 

 

دیگه باور ندارم که چشام ازا شک پاک بشه دیگه باور ندارم ،

 

دیگه باور ندارم تو بیا پیشم بمونی با من دیگه باور ندارم ،

 

 دیگه باور ندارم قشنگی بهار و دیگه باور ندارم  آره باور ندارم ،

 

دیگه باور ندارم  هیچی رو باور ندارم ،

 

اگه می شد تو می موندی پیشم تو ی خوابم،

 

کاشکی می شد یه روز از راه برسی طلسم  غول سیاه قصه ها ی دلمو  رو بشکنی تا با هم

 

بمونی تا همیشه ...

 

دیگه باور ندارم .....

 

دیگه باور ندارم که آرزو هام به حقیقت برسه دیگه باور ندارم ، دیگه باور ندارم زندگی رو ..

 

 

. دیگه باور ندارم ، دیگه باور ندارم آواز قاصدکها رو دیگه باور ندارم

 

دیگه باور ندارم این زمستونام بهار بشه دیگه باور ندارم

 

دیگه آدمارو باور ندارم .....دیگه باور ندارم

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385

 

 

 

همه چیز زیبا هستن به شرطی که ....

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385

 

رویا ها زیبا هستن ، خاطره ها زیبا هستن ، پس :

 

رویایی خواهم ساختم زیبا که تو در آن جا کنارم هستی و بی پرده برایم می خندی و در ثانیه ها اسمم فریاد  زنی ..

 

خاطره ها گاه شیرین گاه تلخ ، خاطرات تو را به یاد می آورم، پس:

 

 

با سکوتی رنگی برایت در کوله راه چشمانم  خانه ای می سازم از جنس اشک از جنس زلا ل زیبای غم خانه ای در بهت ثانیه ها ...

 

ترانه ها زیبا هستن ..پس :

 

ترانه ای برایت خواهم ساخت از جنس غم با ساز شکسته چشمانم با آهنگ غمگین اشکانم آری خواهم ساخت ترانه ها ....

 

 

غمگین بودن زیباست ، تیسم تنهایی ملو از غم زیباست ، پس :

 

در بهت دقایق تا ته ثانیه برایت اشک می ریزم تا دریایی پدید آید ،از غمانم قایقی خواهم ساخت تا در سیل اشکانم به دنبال تو بگردم .....

 

 

 

لبخند زدن زیباست ، تبسم شادی زیباست ، اگر : تو در کنارم باشی

 

 

 

 

 

 

شاعر شب های خیس باران

سه شنبه بیست و یکم آذر 1385

 

این منم تنها این منم غمگین

 

که گاه ناگاه می نویسم از دلتنگی های مبهوت و اسیر ثانیه

 

این منم شاعر ترانه های زخمی این منم شاعر ترانه های غمگین

 

 

این منم که می نویسم از دوری فاصله ها شکست لحظه ها غروب تلخ ثانیه ها

 

این منم شکسته دلی  به گل نشسته در کنج قفس نشسته  این منم

 

 

شاعر شب های خیس باران

 

این منم که می نویسم از دلتنگی باران از سکوت تلخ باران  از نگاه غم بار اشک

 

این منم که می نویسم  گاه غمگین گاه شاد  گاه زلال  گاه بی پرده

 

 

این منم شاعر شب های تنهایی شاعر شب های دلهره شاعر نگاه های غمگین  این منم 

 

این منم شاعر شب های تنهایی تو این منم شاعر شکست لحظه های تو  این منم

 

این منم شاعر شب های بارانی تو  این منم 

 

 

این منم شاعری غم زده که می نویسم از نگاه های تو از چشمان زیبای تو از آن دل تو که حالا

 

نامهربان شده

 

 این منم

 

 

شاعر شب های تنهایی

 

 

این منم شاعر شب های بی کسی

 

 

خاطرات مرده

شنبه هجدهم آذر 1385

 

امروز خاطرات مرده ام را ورق می زنم ...

 

ثانیه ها را می شمارم دل به دقایق تنها می سپارم ،با باران شروع می کنم به باریدن . با ستاره ها می خوابم

لا لا یی ام تنهایی ، سر به

ابرهای تنهایی می گذارم و شروع می کنم به هق هق تلخ ترانه ،

 

چشمانم می دوزم را به ستاره تنهایی که او هم من مثل بی کس بی ستاره است او هم پر از

فاصله است او شکسته از این بی وفایی ها ،

خواستم ترانه ای برایش بخوانم تا تنهاییش را از خاطر ببرد ..

 

 

ولی مگر من تو انستم که تو را فراموش کنم ..که او ستاره اش را از خاطر ببارد ،

با گریه هایش بقضم شکست تا ته ترانه گریستم او

هم پای من می گریست تا های های ستاره ....

دل سپردم به سینه خواب تا شاید در خواب تو را ببینم و دستانت سردت را بگیرم ،

 

امروز خیلی دلم گرفته دلم خیلی هواتو کرده کاش دوباره ببینمت ....

درو دیوارتو رو فریاد می زن .. اسم تو را کاش ...من ...

حسرت داشتن تویه لحظه واسه من شده یه عادت .

 

باران خاطرات مرده آتش به من می زند ، اما چاره ای جز تحمل در بهت ثانیه ندارم ....

نمی دانم تا کی باید بگریم ، تا کی شعر بگویم .. تا کی سفر کنم به نگاهای غمگین ، تا کی تبسم کنم تبسم غمگین ،

 

تا کی نیش کنایه های آدمکها را تحمل کنم ... تا کی نمی دانم این خاطرات مرده مجالی به من می دهد ...

نمی دانم ثانیه ها به من فرصت می دهد تا بنویسم .. تا که بمانم ، آری آیا دقایق به من مجال می دهد ...

 

 

تو تموم حرفامی .. تو تموم ....

پنجشنبه شانزدهم آذر 1385

 

امروز در کو چه پس کوچه های  آ واز قدم می زدم آ هسته آهسته   به صدای آرام تیک

 

تیک  این آهنگها گوش می دادم   آهنگی به گوشم زیبا آمد ....

 

شاید درد و د ل تنهایی خودم بود برای بانوی تنهایی ام....بود ..

 

       "بگو که  دلدارت منم  یار و فا دارت منم

 

 

      بگو تو راه عاشقی همیشه غم خوارت منم بگو ......

 

 

 

                                                      بگو شیرنم تویی حالا که فرهادت منم                  

 

 

                                                                                                                                                                           تنها اشاره ای بکن تا دل به دریا بزنم

 

 

                                                                                                                                           

 

                                                                                                                                           بیا تا چشم پنجره پر از نگاه تو  بیا چشم عاشقم ببینه روی ماه تو .............

 

آهسته آهسته به این آهنگ گوش می دهم ، باز اشکانم جاری می شود ، منو ترانه آرام آرام

 

برای تو گریه می کنیم ....ترانه تمام می شود ولی اشکانم من تمام نمی شود می ریزد تا های های ترانه

 

 

 

می نویسم که بدونی واسه من هنوز بهترینی  آره بهترینی ....

 

 

                                                                                                                                     
 

 

دلخوشی

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385

 

نمی دانم چیکار کنم در این روز های سرد بارونی که اشکام مثل بارون می باره اما هیشکی

 

اشکامو نمی بینه بقض صدای خسته نمی شنوه ...

 

دلم گرفته از این شهر از این آدمهای سنگی از کسایی عشق براشون فقط فقط یه کلمه است و شده

 

بازیچه آدمکها ، دوستت دارم    رو لبای صورتکها اما به دروغ ، دیگه خسته شدم بس که دروغ

 

از این اون شنیدم

 

بس نارو خوردم از اونایی دم رفاقت می زن .....

 

 

شاید تنها دلخوشی من چشای تو هست آره چشای تو ، دلخوشی بودن با تو در رویا ....بانوی

 

تنهایی من ....

 

امشب خیلی دلم گرفته از همه اما واژهای پیدا نمی کنم از دلتنگی هام بنویسم 

 

 

باز ستاره ها داد از جدایی می زنند باز دلم در کنج قفس خاطره ها آتش گرفته ، باز پنجره ها

 

یکی یکی شکسته مثل دل تکه پاره ام باز باز دلم گرفته در این قفس کهنه

 

 

باز باز آوار تنهایی داره رو سرم خراب میشه ، باز....غمام داره شونه هامو می شکنه ....

 

امشب می نویسم با خیال اینکه تو هستی در کنج قفس تنهایی من آره می نو یسم به دیدن رویای

 

تو در شبهای مخملی  می نویسم با چشمان پر از اشک ...

 

 

 

 

 

 

 

.................

سه شنبه چهاردهم آذر 1385

 

یه روزی تو شهری که همش همش فریب بو د تو  شهری که همه با هم غریبه بودن .. کسی بود تنها ...

 

دختری بو د نابینا اما عاشق پسری خسته ولی پر از ترنم عشق ... پسری که تمام

 

زندگیش اون تک ستارش بود ....

 

همیشه اون دختر با حسرت می گفت :من اگه ! دو تا چشام داشتم تا همیشه باهات

 

می مونه تا همیشه آره تا همیشه !!.... اون پسر از ناراحتی عزیزش بقض می کرد

 

زیر لب گریه می کردو از خدا عاشقونه سلامتی

 

عزیزش می خواست ...

 

روزها گذشت سالها گذشت یکی پیدا شد چشاشو داد به اون دختر ... وقتی اون

 

دختر بینایشو بدست  آورد دید که اون پسر همدم  شبهای بی کسیش نابینا است !!

 

با بی رحمی تموم برگشت گفت من من ... دیگه تو رو نمی خوام آره نمی خوام همین الان از جلوی چشام برو !!

 

اون پسر مو قهی که داشت می رفت لبخند تلخی زد وگفت : عزیزم مو اظب چشای من باش !!

 

 

فرشته اي از سنگ پرسيد .....؟؟؟؟

یکشنبه دوازدهم آذر 1385

 

فرشته اي از سنگ پرسيد :

چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز

آنقدرسخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم

 

 

مینویسم برای او ...

شنبه یازدهم آذر 1385

 

امروز می نویسم برای بهترین بهترین ....

 

برای کسی که یاداو  اسم او دلها را آرام می کند این بار می نویسم برای تو همه کس من

 

البته بزرگوار منو سر و پا تقصیر و ببخش من اونقدر گناه کارم اونقدر کو چکیم که تو رو تو صیف کنم منو ببخش ای همه کس من .....

 

باز دلم برام تنگ شده به بهانه تولدت می خوام برات بنویسم اگر چه غمگین منو بخاطر غمگینی ترانه هام ببخش ...

 

می خوام دوباره بیام به دیدنت با دیدن حرم قشنگت بزنم زیر گریه فقط گریه کنم برات گریه کنم .. دلم می خواد اون زریتو بگیرم تا های های گریه برات از دلتنگی هام بگم آره بگم

 

شکستم ازاین آدمهای سنگی از این نارفیق ها

 

باز دلم برات تنگ شده کاش کاش کاش

 

                                       منو دوباره طلب کنی بیام به دیدنت قلبمو تو دستم بگیرم با چشای پر از اشک بازم بیام به دید نت

 

 

                                                           دلم برات تنگشده " یا امام رضا (ع)"

 

 

ولا دت امام رضا ( ع ) را به همه تبریک می گم 

 

 

تا ترانه های غمگین ... تا نگاهای غمگین ..

شنبه یازدهم آذر 1385

 

بعد از چند روز کسالت و مریزی .. دفترم را بر می دارم می خواهم بنویسم .. این بار بدون 

 

هیچ وحشتی بنویسم که خسته ام آری قسم به همه تنهایی هایم خسته ام ....

 

قسم به این شب خیس که خسته ام قسم به این صبح سرد بی دلهره که خسته ام .....قسم به همه

 

ستاره های آسمان که من حتی یک ستاره ندارم خسته ام ....

 

 

خسته ام که بنویسم بنویسم بنویسم .....می خواهم دیگر ننویسم اما نمی توانم ،کاش می شد این

 

شب گریه هایم را کنار بگذارم به ثانیه های پرا ز تلاطم بیندیشم اما این تنهایی تنهایم نمی گذارد .....

 

 در این روزهای پر از دلهره می نویسم که می دانم قلبت قلبی سنگی است......,  و برای

 

ترانه های غمگینم جایی در دلت ندارم ....؟؟؟؟

 

می خواهم بنویسم براین کاغذ خیس از این همه تنهایی گله دارم ...

 

می خواهم بنویسم و بروم از این شهر غریب پر از فریب آری کوله بارم را هم بسته ام که

 

بروم  از این همه دورنگی بازیها  از دست کسانی که .........

 

 

فقط بدون هیچ دلهره ای دل بکنم  بروم بروم تا شهرهای دور تا ترانه های غمگین تا نگاه

 

های غمگین تا ستاره های پر از تپش تا ابرهای پاره پاره تا شقایق های شکسته فقط بروم ..

 

می روم  آری می روم از این شهر تنهایی می روم تا خفه نشوم از این همه تنهایی می روم

 

 

دوستت دارم .....

شنبه یازدهم آذر 1385

 

 

راستش این ترانه رو خیلی دوست دارم به خاطر همین نو شتم ...........

 

 

:رها شایان

 

 

 

نمی دونم چی شده  پای خو دنویس چشمام  روی کاغذ نگاهت  یه هو لرزیدو  لغزید نوشتم دوستت دارم عزیزم دوستت دارم

 

 

 

    به خدا دست خودم  دوستت دارم  چی میشه یه بارتو شهر قلب تو پا بذارم آخه ظالم چیکار کنم  دوستت دارم ....

 

 

نمی دونم چی شده که جسارت کردم این بار دل به دریا زدم این بار  تو آخرین ترانم قلبم از عشق نترسد نو شتم" دوستت دارم " دوستت دارم ......

 

 

تو اخرین ترانم خط به خط از تو میگم به خدا دست خودم نیست همه شون کار دله

 

 

می دونم خیلی جسارت کردم اما  تو بدون که گناهش پای من نیست همش از کار دله ....

 

 

 …………                                    "دوستت دارم "................

 

 

چشمانم

چهارشنبه هشتم آذر 1385

 

چشمانم را می بندم تا آخرین نگاهت را به یاد بیاورم ...

کاش می تو انستم به تو بگویم سر ت را با لا نگه دار تا چشمان قشنگت را ببینم

 

اما دریغ از .....

اما باز رفتی باز تنهایم گذاشتی و حتی نگذاشتی از دور نگاهت کنم

کاش می شد به چشمانم نگاه کنی واز دردم با خبر شوی کاش

 

 

 

سه شنبه هفتم آذر 1385

 

 

 

؟؟؟؟؟

دوشنبه ششم آذر 1385

 

نمی دانم چرا با دیدنت دل تنگ تر برایت می شوم نمی دانم چرا نمی توانم نگاهت کنم منی

 

که برای دیدنت روز ها را شب صبح ها را  شب آری من نمی دانم نمی دانم وقتی به تو می

 

رسم می خواهم از

 

 

تو فرار کنم کاش می دانستم که چرا ....؟؟

 

شاید برای اینکه با دیدن تو دلتنگ تر از قبل می شوم و می خواهم مثل بچه ها گریه کنم، از

 

کنارت می گذرم اما.... زیر چشمی نگاهت می کنم تو می روی از من دورتر دورتر می شوی

 

ومن غمگین غمگین تر می شوم

 

دلم برایت پر می کشد ولی می دانم فاصله زیاد است ...

 

نمی دانم که این زمانه با من دارد چه می کند خسته ام  اما هنوز دوستت دارم نمی دانم چرا

 

ولی هنوز دوستت دارم حتی اگر ......

 

امشب باز دلم برایت آنقدر تنگ شده است که می خواهم فقط گریه کنم آری گریه کنم اما

می دانم اشکانم هم کفاف این همه دل تنگی را نمی دهد نمی دانم چه کنم کاش می توانستم

 

ثانیه ها را به عقب بر گردانم

 

تو را  روبرویم بگذارم و فقط نگاهت کنم ....

 

 

کاش روبرویم بشینی از نگاهم درد پنهانم ببینی ....

 

راستش خسته شده ام از اینکه که تو  را از دور فقط نگاه کنم نگاه کنم که می روی و برایم یک عمر دلتنگی جا می گذاری اما این دل تنگی هم برایم زیباست ....

 

امروز دیدمت اما تو رفتی مثل غریبه ها آرام آرام زیر لب گریستم  گریستم .. برای اینکه بقضم را کسی نببیند فقط لبخندی تلخ زدم آری لبخندی پر از غصه ..

 

 

 

باران

دوشنبه ششم آذر 1385

 

امروز باران می بارد، بارانی تلخ  صورتم ملو از باران غم صدایم پر از بقض تنهایی تنم شکسته ام پر از خستگی .

 

زیر باران قدم می زدم بی تو جه به بارش باران تنهایی نمی دانم تا به کی زیر باران قدم می زدم  خسته بودم از لحظه های تکراری که همیشه برایم غم را زمزمه می کرد.

 

همیشه از لحظه ای می ترسم که دیگر در لحظه هایت جای نداشته باشم در خاطر تو رنگی نداشته بشم

 

می ترسم و گریه می کنم ،

 

راه می روم زیر باران ،فکر می کنم اگر تو را دیگر نببینم چه کنم !بدون تو چه کنم

 

منی که با خیال بودن با تو زندگی می کنم نفس می گیرم بدون تو چه کنم !

 

آنقدر در این خیالت غرق شده ام که متو جه زمان نشده ام باران تنهایی قطع شده است شب سیاه فرارسیده ومن باز تنها مانده ام در این کو چه های دلواپسی بودن هیچ هم نفسی

 

در این کو چه های خیس قدم می زدم به تنهایی  گریه می کنم دیگر پاهایم رمق ندارد به سمت خانه می روم دیگر طاقت این همه تنهایی را ندارم

 

به این فکر می کنم همان طور قدم می زدم کاش روزی در این کو چه های غربت روزی برسد که دستانت دردستانم.باشد  

 

 

کاش

شنبه چهارم آذر 1385

 

دلم خیلی وقتها تنگ می شه واسهً یه کم صداقت دلم لک می زنه واسه آدم هایی خیلی ساده هستن بدون هیچ دورنگی های ما شهر نشین ها ..

 

آدم هایی یاد خدا هیچ وقت از لبا شون نمی افته. همیشه یه چیزی تو چشاشون هست که آدم جذب خو دشون می کنه کسایی که ما دهاتی فرض می کنیم !!

 

آدم هایی با تو صل زند ه هستن با تو صل می میرن  به حق شون راضی هستن حریص نیستن مثل ما ها... از شکست ها شون غمگین نمی شن از پیروزی هاشون  شاد نمیشن میدونی چرا ؟؟

 

 این دنیا با این همه ذرق وبرق براشون اهمیت نداره بر عکس ما ؟آدمهای حریص............راستش بضی وقتها از خودم بدم می یاد که چرا نمی تونم مثل او نا باشن چرا ؟؟؟

 

آدمهایی دلشون پر از عشق به خدا پر از مهربانی ،مهربانی می کنن بدون اینکه تو قع ای داشته باشن، همیشه با آدم رو راستن

 

آدمهایی  موقهی که دلشون از کسی می گیره زود می بخشن و واگذار می کنن به خدا .

 

کاش منم مثل او نا بودم کاش

 

 

یاد تو

شنبه چهارم آذر 1385

 

این را  می نویسم که ببینی در کنج دلم از تو آزرده نیستم شاید آن ترانه های زخمی آخرین

 

زره هایی از دلتنگی بود که در دلم  جای گرفته بود ،ولی امروز دیگر از آنها

 

خبری نیست آری خبری نیست،

 

خود می دانی در کنج تنهایی من فقط یا تو است که من را آرام می کند آری یاد تو اگر چه تلخ و شیرین ،یاد تو است که ثانیه ها برایم  معنا پیدا می کند فقط

 

یاد

 

توووووو ........

 

 

خود می دانی تمام شب گریه هایم برای تو است نگاه های ملو از غم فقط بخاطر تو است فقط تویی که آرام می کنی مرا در این آشفته صور تکها  فقط یاد تو

 

 

در این شباهای پر از دلهره یادتو است که باعث شده شب را صبح، صبح را شب کنم فقط یاد تو .....

 

در این شب های پر از دلهره فقط امید به دیدن دوباره تو است که من را به زندگی امیدوار می کند

 

یاد تو

 

 

شنبه چهارم آذر 1385

 

 

 

امشب

پنجشنبه دوم آذر 1385

 

امشب خیلی دلم گرفته خیلی حرف دارم که می خوام بزنم نمی دونم چطوری از کجا  شروع

 

کنم از دلتنگی ها  از فاصله ها، امشب خیلی سرده مثل دستای تو

 

که هر روز از من دورتر میشن

 

 

امشب می خوام بنویسم  اما کلمه ای پیدا نمی کنم که تو رو تو صیف کنم نمی دونم از حرفایی

 

که به من زدی ومن ناراحت شدم و هیچی نگفتم نمی دونم از چی کی  بنویسم

 

از اون چشمای زیبایی که وقتی به آدم نگاه می کنه کم می آره نفسش تو سینه حبس می شه و

 

می خواد فرار کنه از اون چشما تا اسیرشون نشه ..

 

از اون خنده های قشنگت که آدم تا ته رویا می بره از اون تبسم های زیبات که همیشه منوشاد

 

می کنه یا از اون ابرو انداختن هات که بعضی وقتها با

 

ابروهات یه چیزایی رو به آدم می فهمونی ....

 

 

از اون عصبانی شدن ، که    دوست داری منو از تراس پرت کنی پایین!!  .. از فرار کردنت از دست آدم ...یا سرخ شدن گونه هات  مو قهه ای که عصبانی می شی  چب

 

چب نگاه کردن ...  زیر چشمی نگاه کردنات ...

 

 

 

از از ... شرمنده خیلی حرف دارم ولی نمی تونم اگه بخوام تما م حرفام بنویسم یه کتاب میشه

 

اما می دونم فرصت خیلی کوتاه زمان اندک ثانیه ها در تپش هستن 

 

نمیدونم امشب چرا این حرفا رو می نویسم نمی دونم شاید واسه اینه که  دیگه دلم طاقت این همه غصه رو نداره .....

 

می خوام امشب برای تو بنویسم با اینکه می دونم تو منو ............ولی بازم خیالی نیست ...

 

 

 

 

 

 

باز دلم گرفت

چهارشنبه یکم آذر 1385

 

باز دلم گرفته

 

باز بقضی کهنه در سینه ام سر باز کرده  باز اشکانم سرازیر شده و می بارد بر این دفتر تنهایی دفترم را بر می دارم تا اشکانم را بر دفتر خیس بنگارم

 

می خواهم از این زخم کهنه اما چه تازه بنویسم بنویسم که ..

 

آخ که این بقض کهنه آرام نمی گذارد تنهایم نمی گذارد خسته و غمگینم از این بقض قدیمی  چاره ا ی جز گریه کردن ندارم دلم خیلی گرفته کاش همدمی برای تنهایم می یافتم که سرم را بر روی پاهایش بگذارم واز این

 

 

زمانه از این بقض کهنه بگریم کاش تنهایی بقض کهنه بقض چشمانم را می دیدی

 

می دیدی که دستای بی رحم جدایی زندگیم را به تارج می برد

 

 

 

 
 

اشک

سالها روزها شب ها می گذرد

همه همه می گذرند

عمرم هم می گذرد

اما تمام نمی شود این تنهایی هایم شب گریه هایم

شب زدگی های بی پایان من

هیچ کدام تمام نمی شود

همه همه دست به دست همه داده اند تا من را هم آشیان غصه های کاغذی کنند
ashke_taranom@yahoo.com

 

آرشيو مطالب

فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
 

Designed By ParsTheme