باز دربهت ثانیه های تلخ دلم برایت تنگ شده ؛
باز این دل بی قرار من هوای چشمان تو را کرده باز هوای چشمانت من را از خود بی خود می کند
می خواهم از ستاره ها پل بزنم تا به پشت پنجره کلبه تنهایی تو باشم ، دستانت در دست بگیرم
در آغوشت بمیرم از ستاره تا ستاره برایت گریه کنم ،
به چشمانت خیره شوم و عشق را در چشمانت ببینم ،
کاش امشب ستاره باران شود تا ستاره ها صدای دلتنگی من را به گوش تو برساند؛
دلتنگی هایم رابه روی ابرهای پاییزی می نویسم ،
با جوهر تنهایی می نگارم که از دوری تو شکستم، دلتنگی هایم را لای کاغذ بی کسی می پیچم و
دست نامه رسان تنهایی می دهم تا شاید این دلتنگی هایم به دست تو برسد
کاش این دلتنگی بارانی ام به دست تو برسد وتو آن را بخوانی ..
باز در این شب سرد پر از دلهره بی هوا شاعر شب های پاییزی شدم باز بی هوا امشب می نویسم
از دلتنگی منو بارون ،شعر می گویم برای تو باران می نویسم از ترانه های بارانی
می نویسم با کوله باری از اشک می نویسم بر این دفتر تنهایی می نویسم
با قلم شکسته ام قلمی که دیگر رمق نو شتن را ندارد قلمی که همدم شب های تارم بود .. باز انگاری این
قلم تنهایی می خواهد من را تنها بگذارد مثل همه که من را تنها گذاشتن او هم می رود
و من با کوله باری از اشک می مانم با کوله باری از غم غصه که چگونه بنگارم بر این دفتر تنهایی .....
باز با دو دست خالی می نوسیم که دیگر اینجا جای من نیست ،
انگاری هیچ چیزی مرهم واسه زخم های دل نیست،
می نویسم که من از یادت رفتم اما بدون تو هنوزتو نفسامی هر جا می رم تو با هامی
می نویسم کاشکی دل من سنگی بود که بگم بی تو نمیشه کاشکی دلت سنگی نبود دل من مثل شیشه ؛
کاشکی من یه شب دیگه دووم بیارم تا تو رو چشام بذارم کا شکی یه شب فقط یه شب ...