زير شر شر بارون گريه كردم اما هيچكس گريه هايم نديد هيچكس بقض
خسته ام نديد هيچ كس برايم همدم نشد تا ثانيه ها را راحتر تحمل كنم تا
براي گريه هام بگريد همه برمن خنجري شدن و بر من باريدن ومن
با تني زخمي با قلبي شكسته مي نويسم از چشمان گريانم از تن رنجورم كه
ديگر طاقت ماندن را ندارد و مي خواهد بپرد و ديگر نماند كه ببيند اين همه غم وغصه ...
اري امروز شكسته ام از غريبه هاي نامهربان گريستم در تنهايي خود گريستم ...
نمي دانم چرا اين قلب تنهاي من بازيچه صورتكهاي نا مهربان شده است و
در پس هر چه فريب و نيرنگ شكسته است اري شكسته است نمي دانم اين
گريان بازيچه غريبه اي نامهربان شده است
ديگر نمي خوام در خوابهاي مخملي خود تو را ببينم و مي خواهم خورشيد
دو چشم تو را خاموش كنم مي خواهم ياد تو اسم تو خاطرات تو چشمان تو
دستهاي تو را به باد بسپارم تا حتي ديگر نسيم هاي مخملي خوابم تو را به يادم بياورم
از امروز تا اخر مي خواهم بنويسم تا نفس تا چشمانم گريان مي نويسم از
غريبه اي نامهربان كه دلم بشكست چشمانم را لبريز اشك كرد
مي خوام بنويسم تا هاي هاي گريه ام باقيست نمي بخشمت ..